سيد محمد باقر برقعى

217

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

فغان « شفايى » ز هجران او * بلور ترِ چشم‌ها را شكست بهانهء غزل در مزار حافظ سروده است هنوز چكّه مىكند ، چكامه‌هاى ناز تو * و بوى راز مىدهد ، سرود دلنواز تو دل پر از فغان من ، بهانهء غزل گرفت * غزل بود نياز من ، غزل بود نماز تو نسيم خوش‌نفس بود ، به بوستان زندگى * كه تا چمن چمن دمد گل از دهان ناز تو سوار توسن سخن ، به آسمان رسيده‌اى * شهاب‌گونه مىدود سمند يكّه‌تاز تو بخوان سرود شوق را ، به گوش جان عاشقم * كه مست مىكند مرا ترانه‌هاى ساز تو سوار سبز به ياد : سردار جنگل جنگل ، هميشه نام تو را ياد مىكند * در گوش او پيام تو فرياد مىكند چابكسوار صف‌شكن اى مرد كارزار * وصف تو ، هر سخنور آزاد مىكند سرو بلندقامت تو ، اى سوار سبز * حسرت به جان سوسن و شمشاد مىكند آن لاله‌اى كه بر سر خاك تو مىدمد * شرح جفاى دشنهء بيداد مىكند سردار سرفراز صف حرمت و شرف * خون تو دشت عاطفه ، آباد مىكند اى پاسدار ميهنم اى ميرزاى عشق * جنگل هميشه نام تو را ياد مىكند معركهء عشق به : لبهاى تشنهء دريا چشم بارانى ما در هوس روى تو سوخت * دل ما ، در طلبت خون شد و در كوى تو سوخت خشك شد چشمهء چشمم ، ز غم چشم تو چون * ز آتش كينه‌دلان چشم بلاجوى تو سوخت لاله‌گون ، فرق تو در معركهء عشق شكافت * هُرم تير ستم آن خرمن گيسوى تو سوخت مَشك هم آب شد از خجلت روى تو چو ديد * لب دريا لب تفتيدهء حق‌گوى تو سوخت آسمان نيز ز داغ تو در آن ظهر عطش * سوخت ، چون غرقه به خون قامت نيكوى تو سوخت حسن خوبان